سلام سلام سلام سلام سلام

خیلی خوشحالم

نه غمگینم

اصلا نمیدونم

فعلا كه بین زمین و هوا موندم

بلاخره بهش گفتم.یعنی به خودش نه از طریق یه واسطه خیلی نزدیك.نزدیك به خاطر اینكه اونم مثل من بوده با این تفاوت كه پسرم ولی اون دختر.به رابط گفتم.... .نه اول بزارید اسم رابط را بزاریم مریم.به مریم گفتم چقدر Rرا دوست دارم.گفتم چند بار تا مرز مرگم رفتم ولی دوستام نجاتم دادند.گفتم و گفتم و گفتم......

همه ی این اتفاقات توی یه شب خنك تابستون گذشت.نمیدونم اونشب من حس خنكی میكردم یا واقعاٌ خنك بود.علاوه بر تنم روحم هم خنك شده بود.بعد از چند سال سوختن توی اتش فراغ و موندن بزرگترین رازم تو سینه هم روحم خنك شد هم افسار راز دلم پاره شده بود. مریم هم كه خودش درد منو كشیده بود كمكم میكرد.به جونم،به عشقم گفته بود كه من دوستش دارم.وقتی خبرش را بهم داد داشتم از شادی میمردم.لحظه ای كه خبر به دستم رسید خونمون هیچكس نبود منم از خوشحالی فریاد میكشیدم.بقضم شكست.مدتی گریه كردم. نفهمیدم چقدر گذشت.دوباره اس ام اس بعدی از مریم به دستم رسید.Rبهش گفته بود كه نمیدونه باید چكار كنه مثل اینكه بهم حسی نداشته.اون شب هم گذشت.صبح روز بعد رسید.رفته بودم خیابون پیش یكی از دوستام كه توی كار سی دی فروشی بود.مریم بهم اس ام اس داد كه اگه دوست داری Rرا ببینی یه بهونه ای پیدا كن و بیا خونمون.منم كه دست و پام را گم كرده بودم چندا سی دی از دوستم كرایه كردم و راه افتادم.قلبم خیلی تند میزد ولی بلاخره رسیدم.در زدم و وارد شدم ولی Rاونجا نبود.كمی صبر كردم. صدای زنگ خونه اومد فهمیدم كه اومده. نمیدونستم باید چكار كنم.حتی نمیتونستم نگاهش كنم.شدت تپش قلبم بیشتر شد.نفسم بالا نمیومد.عشقم اونجا بود ولی نه میتونستم باهاش حرف بزنم نه نگاهش كنم نه هیچ چیز دیگه ای.طاقت نیوردم.از خونه زدم بیرون.ولی بعدش اس ام اس دادم به مریم كه به جای من معذرت خواهی كنه. مدتی بعد مریم گفت كه جوابش مثبته.همون موقع توی خیابون بودم به خودم اومدم دیدم راه را كمی اشتباه رفتم.از خوشحالی بود.راستی ادرس وبلاگم را هم بهش دادم كه بیاد و ببینه حتی وبلاگم هم واسه اینه كه بهش برسم.

Rامیدوارم كه به وبلاگم سر بزنی.بدون همیشه به فكرتم.دوستت دارم.باور كن كه باهات میمونم.مطمئن باش كه بجز تو با كسی ازدواج نمیكنم.شاید بگی این حرف را همه ی پسرا میزنند ولی میتونی امتحان كنی.

چند دقیقه بعد بازم مریم بهم اس ام اس داد و گفت كه بهتر نیست كه دل به Rنبندم و حیف من نیست كه توی این سن دل ببندم؟منم جواب دادم كه اگه میخاستم دل بكنم توی این 6 سال دل میكنم.بازم یه خبر بد دیگه.حس میكردم دارند منو بازی میدند.شاید هم Rیكی را دوست داشته و من فقط یه مزاحم بودم.از مریم پرسیدم كه كسی را دوست داره یا نه؟اون هم قسم خورد كه Rكسی رو دوست نداره. شب شد بازم پیام داد و یه خبر خوش بهم داد. گفت كه Rپرسیده كه دیگه ازم خبری شده یا نه.فكر كنم حسش بهم كمی تغییر كرده بود.نمیدونم چرا خبرای خوش شبها بهم میرسید وخبرای بد روزا(البته اكثرا).

خدایا نمیدونم چكار كنم.كمكم كن قبل از همه تو میتونی كمكم كنی.اصلا تنها تو میتونی كمكم كنی.میدونی كه چقدر دوستش دارم.كمكم كن.تو كه حس منو میدونی.میدونی تو این چند سال چی كشیدم.تو كه میدونی حتی اوایل این ماه كه از بالای یه ساختمون پرت شدم پایین،اون موقع كه بیهوش بودم توی فكر Rبودم.نمیدونم چه جور اون لحظات را یادم میاد.از هركس كه قبلا بیهوش شده بود پرسیدم كه چیزی یادش میاد گفته بود كه نه.

بزارید اصلا كلا ماجرای پایین افتادنم را براتون بگم.روز اول شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و نه بود.فكر میكنم روز یازدهم ماه مبارك رمضان بود.روزه بودم.داشتم از پله های یه ساختمون بالا میرفتم.طبقه ی دوم را رد كرده بودم و داشتم به طبقه سوم میرسیدم كه بیهوش شدم و از اون فاصله پرت شدم پایین.دو روز بیهوش بودم.همونجور كه گفتم تمام این دو روز داشتم به عزیزترینم فكر میكردم.بعد از دو روز به هوش اومدم و روز چهارم برگشتم خونه.ولی هیچ اتفاق مهمی واسم نیفتاده بود.فقط سه تا بخیه زیر گلوم خورده بود و انگشت دستم تورم داشت.از خدا میپرسیدم كه چرا من از این فاصله پرت شده بودم ولی اتفاق خیلی مهمی واسم نیفتاده بود.توی فكرم خودم را دلداری میدادم و میگفتم شاید خدا دوست داره منو به عشقم برسونه.كه بعد از 24 روز Rفهمید كه دوستش دارم و امیدوارم اونم همین حس را نسبت به من داشته باشه یا حداقل بعد به دست بیاره.به خدا قسم من Rرا واسه دوستی نمیخام. واسه ی ازدواج میخام.

خدایا به امید خودت