در آوردندش از در چون یکی کوه**************** دل و جانی به زیر کوه اندوه 

مَلک فرمود تا بنواختندش*******************به هر گامی نثاری ساختندش

به هر نکته که خسرو ساز می داد*************جوابی هم به نکته باز می داد

نخستین بار گفتش کز کجایی؟******************بگفت از دارِ مُلک اشنایی

بگفت انجا ز صنعت در چه کوشند************بگفت اَندُه خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی از ادب نیست*********بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سا*******بگفت از دل تو می گویی،من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟*******بگفتا از جان شیرین ان فزون است

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟**********بگفت انگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش******************بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا رو صبوری کن در این درد************بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟

بگفت او ان من شد زو مکن یاد *************بگفت این کی کند،بیچاره فرهاد

چو عاجز گشت خسرو در جوابش***************نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی****************ندیدم کس بدین حاضر جوابی