سلام.دلم گرفته.دلم از دنیای بی رحم گرفته.دنیایی که حتی به من 17 ساله هم رحم نکرده و تموم غم و اندوهش را گذاشته رو شونه های سستم.اخه دنیا این همه ادم قوی تو این دنیا هست چرا غمات را به اونا نمیدی اصلا خودت که از همه قدرت مند تری خودت این کوله بار سنگین را بکش.بیا بیا و اونا از رو شونه هام بردار.بیا که من خیلی سستم. دارم از بین میرم.کم کم میخام ولت کنم برم.برم یه جایی که نه تو و بیرحمی هات باشه نه این کوله بارت.ولی نه، نمیتونم چند بار امتحان کردم ولی نشد میدونی چرا؟چون دلم اینجاست.یه جایی روی همین زمین ابی.دست یکی که خودش هم نمیدونه ولی تو میدونی چون خودت این بلا را سرم اوردی.دلم را ازم گرفتی و تو دستای اون پنهان کردی جوری که خودش هم متوجه نشد.خودت قلبم رو گرفتی خودت هم پس بده.اگه نمیتونی پس چرا ازم گرفتیش و دادیش به کسی که با هر قدمش اونا خرد و خردتر کنه.چرا ندادی به کسی که دل اونم پیش من باشه.نمیدونم شاید دلR هم تو دست منه.ولی کو.کجاست؟من که نمی بینم.اگه هست نشونم بده.
خدا میگن هر کی  دلش بشکنه و ازت یه چیزی بخاهد بهش میدی.حالا دلم من نه تنها شکسته بلکه خاکستر هم شده .پس کو؟چرا بهش نمیرسم؟خدایا خیلی وقت پیش یه داستان شنیدم.شنیدم تو این دنیای بیکران یه پسری مثل من بوده.عاشق یه دختر.شنیدم که عشقش را سپرده به تو وشروع کرده به راز و نیاز.و تو هم اونا رو به هم رسوندی.آره.منم شروع کردم.پسری که توی نماز سست بود الان مسجد را ترک نمیکنه.پسری که دائم در حال خوشگذرانی بود حالا شده خونه نشین و همیشه در حال دعا کردنه که به عشقش برسه.امید وارم منم در حد اون پسر باشم.راستی خدا زدم تو کار شعر و شاعری.شعر زیاد میگم.یکی از اونا هم اینجا مینویسم به عنوان پایان این پست.تا پست بعدی... .

هر جا و مکانی را که پیمودم
ز همه عاقل و دیوانه سخن عشق بشنودم
همه عالم ز هجران یار به میخانه روند
من درمانده ره مسجد بپیمودم