سالام.نمیدونم خوشحالم یا ناراحت.میخوام اخرین داستانم را براتون بگم.مدتی پیش با هزار نه کمتر،صدتا دردسر شمارشو گیر اوردم خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم دوستش دارم ولی نمیتونستم.خجالت میکشیدم.ولی بلاخره عزمم را جزم کردم و براش پیام دادم میخواستم ببینم از اون دخترایی که به راحتی با یه پسر دوست میشند یا که نه.چند تا از اون پیامای عاشقونه برذش فرستادم.جوابم را نمیداد پیام دادم گفتم که خیلی دوست دارم،حتی برات میمیرم(به خدا دروغ نگفتم) گفتم حد اقل بهم یه تک زنگ بزن .پرسید شما گفتم یه عاشق و دوباره شروع کردم به دادن پیامای عاشقونه.دیدم که زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یه خانم حدودا 40 ساله بود قطع کردم و گوشی را خواموش کردم. بعد از چند دقیقه با خودم گفتم :بزار ببینم اصلا چه میگه بلافاصله بعد از اینکه گوشی را روشن کردم زنگ زد جواب دادم ولی هیچی نگفتم.دیدم شروع کرد به داد زدن که برای چی براش پیام میدی میخای بمیری که برو بمیر و دیگه پیام نده خوشحال شده بودم ولی دیدم خطرناک شد چون گفت خطت را میدم کنترل کنند پدرتو در میارم.منم خودم رو زدم جای دختر و گفتم ببخشید من خودم هم دخترم مدتیه که به داداشم شک کردم فکر میکنم دوست دختر داره این شماره را هم از رو گوشی اون برداشتم ولی حالا رفتم چک کردم دیدم شماره رو اشتباه دیدم و حسابی معزرت خواهی کردم . امروز هم کلیه فکر کردم که چه جوری میتونم بازم باهاش رابطه داشته باشم براش پیام دادم:من این پیام هارو برای هرکی دیگه میدادم تا حالا باهام دوست شده بود و میرفت سرکار ولی تو هیچ عکسالعملی انجام ندادی و این برام خیله جالبه دلیل این بی محلی هات چی بود؟اونم گفت من از اون ادمایی نیستم که به این راحتی گول بخورم.منم داشت قند تو دلم آب میشد.آخرش هم دیدم داره شک میکنه و ناراحت میشه پیام دادم که فکر کنم داری ناراحت میشی من دیگه بهت پیام نمیدم اگه روزی یاد منو این پیامام افتادی برام پیام بده.حالام حالم حسابی خرابه شاید باورتون نشه ولی امروز تا پای خودکشی هم رفتم